
که به من خو نمی کند .
با تو خواهم جنگید
و این جنگ
مداوای زخم های من است
که بر تنم نهادی
مداوای اندوه من . . .
در این هیاهو . . .
آفرینش در ذهنم نواخت
در بی امتداد ترین دقایق
باران بارید
در عریان ترین لحظه
زن ، آواز خواند
در گنگ ترین تصویر
مادر خوابش برد
در بی معنا ترین جواب
درنا ها پریدند
و در بی جان ترین آغوش
تو ، باز آمدی
غافل گیری پر ابهتی است
زندگی .